تبلیغات
برق. قدرت. کنترل. الکترونیک. مخابرات. تاسیسات. - مطالب بهمن 1396

برق. قدرت. کنترل. الکترونیک. مخابرات. تاسیسات.

دایره المعارف تاسیسات برق (اطلاعات عمومی برق)

یکشنبه 29 بهمن 1396

تو که مخاطب ترینی !

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

مجنون که به دیوانه گری ! شهره ی شهر است؛
در دشت جنون
همسفر عاقل ما بود..


جمعه 27 بهمن 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

 

سفر زندگی هر کسی از نقطه ای آغاز می شود که تصمیم می گیرد قهرمان زندگی خودش بشود. این تصمیم بعید است در روزهای خوش خوشانمان رخ دهد. معمولا در قعر جهنم بی کسی و تنهایی است که ندایی از درون ما فریاد میزند: " دیگر بس است   "!

وقتش است کنترل این زندگی را دوباره به دست بگیرم و اینجاست که زندگی، یکی دو تا اردنگی دیگر محض احتیاط به تو می زند و تو باز باید چشم در چشم گرگ بدوزی و مصمم بایستی برای خواسته عمیقت!

اینجاست که گشایش رخ می دهد و تو سفرت را می آغازی.

زنده باد تو

که به این راحتی پا پس نمی کشی "

اما مهمترین نکته شب های سیاه این است که انگار باید حتما توی گرداب غم غرق شوی و خفگی حلقه بزند دور گردنت تا عاقبت حرکت جانانه ای کنی! یا که گردونه بچرخد و گوی شانس تو از سوراخ بیفتد بیرون و گره از کار باز شود. وگرنه که به این راحتی ها، راحتی حاصل نمی شود.

داستان شب های این روزهای ما هم همین است انگار. بعضی جاهاش خنج می زند به صورت زندگی مان و صبحش قصد آمدن ندارد؛ اما من بعد از صبح کردن آن شب هام، دیگر بلدم پایان این قعر جهنمی کجاست و جایی جز یک تپه سبز نیست.

 

شاعر ! می گوید بعد از اتمام هر رابطه ی کاری/تحصیلی/ شغلی/ عشقولانگی ! همچنان آدم بمانید ! و خودتان و طرف مقابلتان را به گند نکشید. حداقل به حرمت لحظه های دلبرانگی ! که روزی با یکدیگر داشته اید.

جمعه 27 بهمن 1396

گندمی که لای موهای من جا گذاشتی ..

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

 

37 روز از 21 دی ماه که در تقویم ام نوشته ام،

" فوت مادر ".. .

می گذرد.

از فریادهای من پشت تلفن که

 " چی فکر کردی تو پیش خودت ...  " تا پیامش که " دیوانه. دارم میرم فرودگاه  ..."

از غمی که آوار شد توی زندگیم. .. از آن رنگ سیاه توی پروفایل که هر بار یادم آورد که دیگه مادر نیست ..

دلم می گیرد و باز هم می پرسم: یعنی خدا حرف حتی یک نفر از این هزاران نفر را نمی خواست گوش کند؟

 چرا خدا مقرر کرده بود که زندگی، بدون مادر باشد. چرا هیچ وقت نشد عطر غذای مادر تو خانه بپیچد..

چرا نباید الان باشد که خوشبختی بچه هایش را ببیند.

از موفقیت آن ها از ته دل بخندد و دلش  پر از غرور و و شادی شود.

اما انگار در زندگی، اتفاق هایی خواهد افتاد که چرایی اش را بعدها خواهیم فهمید.

بنده بنا نیست از پشت پرده عالم باخبر شود. بنده  بناست  بندگی کند و توکل.

خدا خودش وعده داده که رحمان است و رحیم.

به تو این فرصت را داده است تا انعکاس غروب آفتاب را در تلالو شالیزارها تماشا کنی.

آنجا که آبی‌اش محو و به بی‌نهایت رنگ‌های دلفریب نارنجی و صورتی  و زرد و قرمز تبدیل می‌شود..

آیین من است ..

عمیق‌ترین لبخند‌ها،

 نسیمی که می‌وزد و

 عطر گل‌های وحشی را برایم به ارمغان می آورد.

نویسندگان

صفحات جانبی

نظرسنجی

    لطفاً نظرات خود را درمورد وبلاگ با اینجانب در میان بگذارید.(iman.sariri@yahoo.com)نتایج تاکنون15000مفید و 125غیرمفید. با سپاس


  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :