تبلیغات
برق. قدرت. کنترل. الکترونیک. مخابرات. تاسیسات. - مطالب قصه های قبیله

برق. قدرت. کنترل. الکترونیک. مخابرات. تاسیسات.

دایره المعارف تاسیسات برق (اطلاعات عمومی برق)

سه شنبه 17 مهر 1397

که تو خواندی به جهان یارترین ...!

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

اگه یکی هست که باعث میشه حواستتون جمع نباشه، خوشبختین.

البته از اون طرفم بدبختین که یکی هست و باعث میشه حواستون جمع نباشه  ..!

همینقدر عجیب !

همینقدر لعنتی !

.

.

.

نوشتن در این وبلاگ از تمام فلوکستین های دنیا بهتر اثر میکنه!


شنبه 24 شهریور 1397

همون کنج دنجی که جون میده دوتایی ..

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

ﻣﻴﺪﻭﻧید ﺧﻮﻧﻪ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟
 
ﺧﻮﻧﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎﻳﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻳﻪ ﭘﺬﻳﺮﺍﻳﻰ ﺻﺪ ﻣﺘﺮﻯ و چهار ﺗﺎ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ و ﻛﻠﻰ ﺍﻣﻜﺎﻧﺎﺕ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ.
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﻳﻪ ﺍﺳﺘﻜﺎﻥ ﭼﺎﻯ ﮔﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻛﺴﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻯ.
 
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﻭﻗﺘﻰ ﻭﺍﺭﺩﺵ ﻣﻴﺸﻰ ﻟﺒﺨﻨﺪ بزنى و لبخند ببینى.
 
ﻳﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮﺏ ﻣﺘﺮﺍﮊﺵ ﺑﺎﻻ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﻭﺳﻌﺖ ﻗﻠﺐ ﺁﺩﻣﺎﺵ ﺯﻳﺎﺩﻩ.
 
ﻫﻤﭽﻴﻦ ﺧﻮﻧﻪ ای ﺭﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﻫﻤﻪ تون ﺁﺭﺯﻭ ﻣﻴﻜﻨﻢ !

پی اس: 

میان‌وعده‌ی ظهر شنبه، در محل کارم یک هلو خوردم اندازه‌ی کله‌ی خودم.
یک ربع نشسته بودم بوش می‌کردم و دلم نمی‌آمد گازش بزنم.
هیچ‌وقت در زندگی، خودم را در موقعیت عشق ورزیدن به یک هلوی چاقال ندیده بودم   .


پی اس اس:

عنوان پست  از شهاب جان تیام !

سه شنبه 2 مرداد 1397

:-)

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

کسی باشه که صدای ملچ مولوچ ! موقع بستنی خوردنت رو دوست داشته باشه !
.
.
.
ممنون از 30 هزار نفر بازدید بعد از on شدن دوباره وبلاگ !
  دمتون جیغ !

چهارشنبه 20 تیر 1397

ویرایش نشده ها

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

زور یه تجربه هایی اونقد زیاده که نه تنها سبک زندگی رو که
حتی دی اِن اِی آدمو تغییر میدن !

پنجشنبه 16 فروردین 1397

آسمان تو چه رنگ است امروز !

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

برای تک تک خوانندگان  نازنین :
امیدوارم سال جدید، دلخوشی و خنده های از ته دل، آرزوهای یواشکی  که امسال برآورده بشن !
موفقیت هایی که عین صاعقه  بزنه بهتون و درجا خشکتون بکنه از خوشحالی و سعادتمندی !
سلامتی و جیب پر از پول ! ذوق زده شدن  هایی که اشک شادی را مهمان چشمان تون بکنه،
عین سگ ! پاچه تون را بگیره و ول هم نکنه !  :-)))

ممنونم برای آمار  بازدید  هشتاد هزار نفر در نیمه اول فروردین ماه سال جدید ! :-))
ممنونم که آمار بازدید رو دارین به رده آمار  بیست میلیونی شوت ! می کنین :-))


 

جمعه 4 اسفند 1396

عقل هی فلسفه می بافد و ما می خندیم !

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 



 نعمت فقط برف و باران نیست. گاهی خدا رفیقی نازل می کند زلال تر از برف و باران !
که وقتی توی غربت دنیا گم و گور شدید !
با یک " دیووونه، غصه ی چی رو میخوری، من که هستم ! "
گند بزند به همه گم و گور شدن ها ..
که وقتی یه اتفاق خوووب برایتان می افتد،اولین نفری باشد که  بهش زنگ بزنید و
با ذوق زدگی ! برایش تعریف کنید آن اتفاق خووووبِ  را ...!

# عنوان از وحشی بافقی


چهارشنبه 2 اسفند 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 


 کسی که عزم رفتن کرده ! دویدن را یادش دهید.
یک تکه شکلات هم در جیب پیراهنش ! بیندازید که وسط راه ضعف نکند برگردد.
در را هم پشت سرش ببندید که جرات برگشتن به سرش نزند.


یکشنبه 29 بهمن 1396

تو که مخاطب ترینی !

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

مجنون که به دیوانه گری ! شهره ی شهر است؛
در دشت جنون
همسفر عاقل ما بود..


جمعه 27 بهمن 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

 

سفر زندگی هر کسی از نقطه ای آغاز می شود که تصمیم می گیرد قهرمان زندگی خودش بشود. این تصمیم بعید است در روزهای خوش خوشانمان رخ دهد. معمولا در قعر جهنم بی کسی و تنهایی است که ندایی از درون ما فریاد میزند: " دیگر بس است   "!

وقتش است کنترل این زندگی را دوباره به دست بگیرم و اینجاست که زندگی، یکی دو تا اردنگی دیگر محض احتیاط به تو می زند و تو باز باید چشم در چشم گرگ بدوزی و مصمم بایستی برای خواسته عمیقت!

اینجاست که گشایش رخ می دهد و تو سفرت را می آغازی.

زنده باد تو

که به این راحتی پا پس نمی کشی "

اما مهمترین نکته شب های سیاه این است که انگار باید حتما توی گرداب غم غرق شوی و خفگی حلقه بزند دور گردنت تا عاقبت حرکت جانانه ای کنی! یا که گردونه بچرخد و گوی شانس تو از سوراخ بیفتد بیرون و گره از کار باز شود. وگرنه که به این راحتی ها، راحتی حاصل نمی شود.

داستان شب های این روزهای ما هم همین است انگار. بعضی جاهاش خنج می زند به صورت زندگی مان و صبحش قصد آمدن ندارد؛ اما من بعد از صبح کردن آن شب هام، دیگر بلدم پایان این قعر جهنمی کجاست و جایی جز یک تپه سبز نیست.

 

شاعر ! می گوید بعد از اتمام هر رابطه ی کاری/تحصیلی/ شغلی/ عشقولانگی ! همچنان آدم بمانید ! و خودتان و طرف مقابلتان را به گند نکشید. حداقل به حرمت لحظه های دلبرانگی ! که روزی با یکدیگر داشته اید.

جمعه 27 بهمن 1396

گندمی که لای موهای من جا گذاشتی ..

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

 

37 روز از 21 دی ماه که در تقویم ام نوشته ام،

" فوت مادر ".. .

می گذرد.

از فریادهای من پشت تلفن که

 " چی فکر کردی تو پیش خودت ...  " تا پیامش که " دیوانه. دارم میرم فرودگاه  ..."

از غمی که آوار شد توی زندگیم. .. از آن رنگ سیاه توی پروفایل که هر بار یادم آورد که دیگه مادر نیست ..

دلم می گیرد و باز هم می پرسم: یعنی خدا حرف حتی یک نفر از این هزاران نفر را نمی خواست گوش کند؟

 چرا خدا مقرر کرده بود که زندگی، بدون مادر باشد. چرا هیچ وقت نشد عطر غذای مادر تو خانه بپیچد..

چرا نباید الان باشد که خوشبختی بچه هایش را ببیند.

از موفقیت آن ها از ته دل بخندد و دلش  پر از غرور و و شادی شود.

اما انگار در زندگی، اتفاق هایی خواهد افتاد که چرایی اش را بعدها خواهیم فهمید.

بنده بنا نیست از پشت پرده عالم باخبر شود. بنده  بناست  بندگی کند و توکل.

خدا خودش وعده داده که رحمان است و رحیم.

به تو این فرصت را داده است تا انعکاس غروب آفتاب را در تلالو شالیزارها تماشا کنی.

آنجا که آبی‌اش محو و به بی‌نهایت رنگ‌های دلفریب نارنجی و صورتی  و زرد و قرمز تبدیل می‌شود..

آیین من است ..

عمیق‌ترین لبخند‌ها،

 نسیمی که می‌وزد و

 عطر گل‌های وحشی را برایم به ارمغان می آورد.

چهارشنبه 27 دی 1396

تا تو با من روشنی، من روشنم.

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

به نظرم هر آدمی باید برای خودش یک رفیق یواشکی داشته باشد. خیلی یواشکی که وقتی از همه آدمها برید و هیچ کس نتوانست اون آرامشی رو که میخواد بهش بده، بره سراغ رفیق یواشکی اش. اصلا آدم باید یه رفیق یواشکی داشته باشد که بتونه باهاش خاطرات یواشکی بسازه و ته ته قلبش قایمش کنه. یا وقتی غم از دلش می باره و همه اومدن گفتن تو آدم مقاومی هستی، تو میتونی از پس این مصیبت بر بیایی، تو میتونی این روزها رو پشت سر بذاری، فقط بشه پیش اون بغض کنی، گریه کنی و حرف بزنی از غمی که توی دلت خونه کرده و اون آدم یواشکی هم فقط گوش بده. بدون اینکه مثل بقیه آدمها بخواد قضاوت ات کنه و بهت بگه چی درسته و چی اشتباه ! یه رفیق یواشکی که وقتی هیچکس نیومد بگه آنقدر اندوه و غم ات سنگینه که تنهایی نمیتونی اینهمه درد رو تحمل کنی، بیاد و بگه : منوببخش که توی بساطم واژه ای از جنس تسلا برایت پیدا نکردم رفیق ! اما من هستم در کنارت،  شاید نتونم حس ات رو بفهمم، یا جای تو باشم این روزها، ولی میتونم در کنارت باشم برای کم شدن اندوه ات..

هر چه گشتم واژه ای پیدا نکردم برای حال این روزهایم، واژه ای که بشود تمامیت تلخی  این روزهایم را به تصویر بکشد.

من حتی جرات تسلیت گفتن را هم ندارم. چون ایمان داشتم که خدا برای مادر معجزه خواهد کرد ..


# بگو بارون بیاد، آروم میشم ..
    آروم باش، بارون میشم.



شنبه 23 دی 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

 

زیاد که اهل وبلاگ‌ خوندن نیستی،

کله پوک !

اما می‌دونم خیلی استراتژیک ! و یواشکی می‌یای نوشته‌هام رو می‌خونی و می‌ری.

من حتی می‌تونم اون لبخند شیطونت رو که گوشه‌ی سمت چپِ لب‌هات می‌ره بالا و

چشم‌هات برق می‌زنه رو تصور کنم وقتی که داری می‌خونی که یعنی هه هه هه !

خب این یکی  پست وبلاگ هم که درباره‌ی منه !

 میدونی کله پوک !  لبخند تو دنیای این دیووونه س.

اما تو، چند روزه نخندیدی...

لبخند بزن

بگذار دلم قرص باشد به غرق شدن در خنده هایت جناب ِ جان!

# چرا وقتی یه کله پوک ! تلفنش رو جواب نمیده، آدم فکر می‌کنه که شاید تصادف کرده، شاید گرگ‌ها خوردندش ! یا آدم بدا دزدیدنش ! یا همه‌ی چیزهای بد دیگه و آدم خیال می‌کنه دنیا آوار شده روی سرش. اما به محض اینکهجواب میده و صداش رو می شنوی و خیالت راحت میشه که حالش خوبه، عین بچه‌ای که می‌خوای ببریش گردش خوشحال میشی، گوشی رو که قطع می کنی و  فرت خوابت می بره !

ها ؟ چرا ؟



دوشنبه 18 دی 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

سفر قهرمانی زن در جنگیدن شبانه روزی نیست، سفر قهرمانی ما را با مردان عوض کردند؛

مدارج ترقی را هشت تا یکی پرواز کردیم و مدارک تحصیلی پرزرق و برق گرفتیم.

با شلوارهای جین، صبح ها ساعت شش از خانه زدیم بیرون، رانندگی کردیم

 بچه های کوچک مان را بین محل کار و خانه به کمر کشیدیم،

جنگیدیم، جنگیدیم و جنگیدیم که ثابت کنیم مستقل هستیم، که به مردها نیاز نداریم.

ولی لذت بزرگی را از دست دادیم !

لذت محبت مرد جنگجویی که سفر قهرمانی اش را به طور غریزی طی می کند و

نیازمند توجه و بخشندگی زنی است که به او افتخار می کند !




پنجشنبه 30 آذر 1396

آب قند لطفااااااا !

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

نامبرده یکی از خوش ترین احوالات زندگی اش !
کشف یک فولدر از تصاویر ایووووول ! ارتینگ و همبندی بود
که لابه لای فایل های به درد نخور، خودشون را قایم کرده بودن
و وقتی میخواست شوتشون کنه تو سطل اشغال، یک هو چشمک زدند بهش که
ماااااا اینجائیم، شوت نکن ما رو !
روایت شده که نامبرده از شوق پیدا کردن آن همه تصویر ایول ارتینگ و همبندی،
 ناگهان دست و دلش لرزیده و باقی ماجرا در عنوان !



دوشنبه 27 آذر 1396

دلش را به نسیم صبح سپرده بود.

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 


نیزه ات را در پیشانی کسی رها کن که رویاهایت را ناممکن می‌پندارد، جنگجو!

# روزگاری در زندگی‌ام یک جنجگوی پاره‌وقت بودم.
حالا نیزه‌ام را گذاشته‌ام کنارم و !
خاطرات روزهایی را در ذهنم مرور می‌کنم که با یوزپلنگ‌ها دویده‌ام.



دوشنبه 27 آذر 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

جوان تر که بودم، تا نفس داشتم بحث می کردم !
اما الان فقط رها می کنم و میرم.
نمیدونم پیر شدم یا عاقل !

پنجشنبه 23 آذر 1396

یَا مُجِیبَ الدَّعَوَاتِ

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

و یاد بگیریم که یادمون باشه ! قرار نیست
تا ابدالدهر تو همین دنیای لعنتی ِ لاابالی زندگی کنیم!
یه دنیای دیگه هم وجود داره که خوشبختانه یا متاسفانه
به هردمبیلی ِ این خراب شده نیست!
توش ترازو میذارن و عدل اونجا حاکمه!

# اگر پروردگاری باشه، که گویا هست. البته که هست.

نامبرده ! بعد از  گذراندن یک روز  کاری فوق العاده مزخرف !
هنگامی که نگاهش با نگاه آمار کل وبلاگ تلاقی کرد،
بالاخره ! تبسمی هرچند کوتاه اما گرم و دلنشین،
 مهمان صورت خسته اش شد.

# از همگی همراهان و خوانندگان خاموش ! و روشن ! نازنین،
که امروز بازدید وبلاگمان را به رقم نوزده میلیون شوت ! کردند، کمال سپاسگزاری را دارم.

سه شنبه 21 آذر 1396

حرف دل، حرف حساب !

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

اگر می خواهید ثروت واقعی خود را بدانید،
چیزهایی که دارید و پول قادر به خرید آن ها نیست را بشمارید.

دوشنبه 20 آذر 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

ارباب باور نمی کنی، زن جراحتی دارد که هیچ وقت درمان نمی شود. در هیچ کدام از کتاب هایت در این مورد چیزی نخوانده ای، حتی مادربزرگ هشتادساله ام نیز به این زخم درمان ناپذیر مبتلا بود. هرروز شنبه این پیرزن تشکچه اش را جلوی پنجره می کشید و چند تار مویی که به سرش مانده بود شانه می زد و با زیرکی مراقب بود کسی متوجه رفتارش نشود. اگر کسی نزدیکش می شد قیافه ای عبوس به خودش می گرفت و وانمود می کرد در حال چرت زدن است. اما مگر می توانست بخوابد؟ منتظر شنیدن صدای آواز جوانان بود برای دختر زیبایی در همسایگی مان! بله ارباب در هشتاد سالگی. میبینی زن چه موجود اسرارآمیزی ست؟

الان که به یادش می افتم گریه ام می گیرد. در آن زمان جوان بودم و فردی لاقید. روزی بین من و مادربزرگم درگیری لفظی درگرفت. مادربزرگم مرا سرزنش می کرد که چرا دائما به دنبال دخترها هستم. من هم با پررویی روبرویش ایستاده و گفتم: چرا خودت هر شنبه برگ گردو روی لبهایت می مالی؟ شاید فکر می کنی برای تو آواز می خوانیم. به همین خیال باش. ما برای دختره می خوانیم نه برای تو مرده ی پوسیده!

آن روز فهمیدم زن یعنی چه؟ دو قطره اشک از چشمان مادربزرگم فروریخت و بدنش لرزید. از آن روز به بعد قوایش تحلیل و به سوی مرگ پیش رفت.

 

| زوربای یونانی | نیکوس کازانتزاکیس | ترجمه محمد صادق سبط الشیخ |

دوشنبه 20 آذر 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

پر لایک ترین توییت 3 دسامبر مربوط به ایزابلا کاردیناله دختر 26 ساله ی ایتالیایی ساکن شهر فلورانس بود. ایزابلا یک معلول جسمی حرکتی ست. او در ژانویه ی 2006 بعد از یک تصادف شدید برای همیشه مجبور به استفاده از ویلچر شد. توییت او اسکرین شاتی از کامنت یک پست در اینستاگرام بود. پستی که در آن از کاربران خواسته شده بود تا در کامنتها در مورد آسیب های روحی ناشی از معلولیت حرف بزنند. اسکرین شات ایزابلا از شخصی بود که در کامنتها پیامی با این مضمون گذاشته بود:«همشونو باید جمع کنن و بریزنشون تو دریا». او زیر این اسکرین شات نوشت: «کسی توی فلورانس مربی شنا میشناسه؟ من نمیخوام به همین سادگی تسلیم بشم». توییت خانوم کاردیناله در کمتر از یک ساعت بیش از ده هزار بار بازنشر شد. صبح روز بعد ایزابلا کاردیناله مثل همیشه از خواب بیدار شد، برای رفتن به دانشگاه از خانه بیرون رفت، و از چیزی که روی دیوار خانه اش میدید شگفت زده شد. روی دیوار خانه با رنگ قرمز نوشته شده بود:

in quale mare ti abbandonano, che posso venire a salvarti, poi chiederti:vuoi sposarmi?
 
«تو رو تو کدوم دریا میندازنت که بیام نجاتت بدم و
 ازت بپرسم: با من ازدواج می کنی؟»


شنبه 18 آذر 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

همیشه می گفت،

ببین، هوا رو بو بکش.

ببین ماه آذر چه عطری داره . ..

دیوانه بود!

آذر ماه هیچ عطر بویی نداشت؛ جز سوز و سرمایی که نوید زمستان را می داد.

من اخم می کردم و یقه پالتوام را بالا می دادم.

می گفت، ماه آخر پاییزه. عطر عاشقی داره دیوونه

درختا بارونش...

حتی سوز و سرماش میگه چتر نمی خواد ..

یه قلب عاشق می خواد یه همراه. ..

اون وقت کل دنیا میشه جاده و انتها نداره. ..

شاید دیوانه بود ! اما راست می گفت.

کل دنیا را در همان آخرین ماه پاییز با او قدم زدم.

لعنتی انگار تمام نمی شد جاده عشق...


بخشی از کتاب مکالمه ی غیر حضوری- علیرضا اسفندیاری.

سه شنبه 14 آذر 1396

شهر مه آلود من !

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

بادهای پاییز را حــــــــــــــــــــــــــــــــــس می کنید؟
 مثل من می خواهیدش؟
 به خودتان می فشارید؟
می بلعیدش؟ 

چهارشنبه 8 آذر 1396

دلخوشی های ساده ام !

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

گفت: نگران نباش دیوونه !
فکر کردی من تنهات میذارم ؟ 
 
گفت:
گور بابای عکس !
پاکش می کنم تا تو بتونی با خیال راحت سرچ بکنی.

# می خوام بگم هر آدمی یکبار و لااقل برای یک شب،
خوشبخت ترین آدم روی زمین بوده !

# جانِ دلِ دیوووونه. ..



سه شنبه 7 آذر 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

من نود درصد مواقع ! کم حرف و آرومم.
اون آدمی که ده درصد پرحرفیا و شیطنت هام رو میبنه،
(اجازه میدم بهش که ببینه ! )
قطعا یا خیلی عزیزه برام !
یا خیلی باهاش حال می کنم. ..

# پائیز فصل توست !
پیراهنی از حریر ابر تن می کنی و
با شاعرت !
 به لحن باران،
حرف می زنی !

پنجشنبه 2 آذر 1396

که در پائیز روئیدی !

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

  چه صنمی باهاش داری؟
دلیل خنده هامه !

پنجشنبه 2 آذر 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

دارم تمرین می کنم احترام الکی به کسی نذارم.

طی چندماه گذشته چندین نفر که باهام بد برخورد کردن رو چنان کم محل کردم که حالا ازم حساب میبرن غلییییظ !

همچین با ترس و لرز سعی  دارن بهم سلام کنن !

دارم کیف می کنم از قلدر بازیام :-)

كیف میكنم وقتی می بینم یكی با كلی ادعا و كبكبه و دبدبه به دلش مونده كه یه جمله‌ی تحسین‌آمیز راجع به خودش از زبون من بشنوه!

گاهی حقشونه "نشنون".  همونطور كه "نمیگن".


شاعر اشتباه کرده گفته سحرخیز باش تا کامروا شوی؟ باشی؟
باید می گفت قلدر ! باش تا کامروای باشی؟ شوی ؟

# الکترود میله ای کاپرباند ! ننگ به نیرنگ تو که از کله صبح تا همین الانش دهن منو سرویس کردی !
#عکس مار ! تو تابلو برق را اونم نصف شب ! می فرستی که زهرترک شم و دو متر بپرم هوا از ترس؟
  ها؟ شجاع شدی ؟ خوب پس دارم برات !
# حیف خانواده نشسته !





دوشنبه 29 آبان 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

خاک و خُلی

از جنگ برگشتم !

بیسیم چی نمی دونه ما بردیم یا باختیم

هیچ کسی این ورِ خط نیست

باز منم !

جنگنده ای که نمی دونم چرا همیشه زنده می مونه !


# اون دایره برا اینه که یه عکس بذاری از خودت نه اینکه مقاله بنویسی توش.

این عملیات چیپ ! را ول کنید.

شهامت اینکه متلک ها؟ رجزخوانی ها ؟ عشقولانه های خود را بی پروا  ! به خود خودش بگوئید را داشته باشید.



یکشنبه 28 آبان 1396

رو سرزمینی که به اسم منه !

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

دوجین کار سرم ریخته،

اول باید خورشید را باید به آسمان سوزن کنم

و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد.

سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند

وَ آنقدر با گل ها حرف بزنم تا به یاد بیاورند روزی زیبا بوده اند.

بعد از تو
این دنیِا
 یک دنیـــــــــا کار دارد تا
دوباره دنیا شود..!

جمعه 26 آبان 1396

ویرایش نشده ها

نویسنده: سفید برفی   طبقه بندی: قصه های قبیله، 

درباره آرامبخشم پرسیدن ..
از خنده هات گفتم !

نویسندگان

صفحات جانبی

نظرسنجی

    لطفاً نظرات خود را درمورد وبلاگ با اینجانب در میان بگذارید.(iman.sariri@yahoo.com)نتایج تاکنون15000مفید و 125غیرمفید. با سپاس


  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :